توجه توجه توجه

دیوان حسین منزوی رسید که این کتاب دفترهای قبلی را دربر گرفته به اضافه ی شعرهای چاپ نشده حسین منزوی

برای خرید به استاد مراجعه کنید

مرتضی داوری دولت آبادی (فریاد)

 

گفتم  که  شاید از تبار  آب  باشد

خورجین گل بافش پر از مهتاب باشد

 

گفتم که می نوشم لبانش را سحرگاه

شاید که جامی از شراب ناب باشد

 

آن سوی پرچین باد را زنجیر کردم

آهسته لب بستم مبادا خواب باشد

 

بر چهره ام غلطید اشکی سرخ گفتم

این دشت تا کی بستر سیلاب باشد

 

چرخی زدو ناگه مرا در خویش گم کرد

گفتم که او باید همان گرداب باشد

 

 مهدی ملکی در سوگ فریاد

مردادی ترین ماه سال ، بی بامداد ترین روز ماه ، نیمه ی تابستان ، گرم گرم ، گرم ایستادن گرم سکوت گرم سکون گرم شیون  دولت آباد ، ایستگاه بهداری، بزرگترین ایست گاه جهان ، در دو لنگه ی بزرگ ،بزرگ بزرگ ، به بزرگی اینکه فریادی را سرپوش مرگ ..... به بزرگی یک فاجعه، دری از درهای دوزخ بر زمین با نرده های موازی و بلند که هیچ گاه به هم نمی رسند درست مانند ما و او از جنس فلز سرد سرد همه وهمه از جنس مرگ ، از جنس سکون ازجنس ضجه از جنس شیون نصرت پیش ازاین گفته بود (چه سوگوار شبی بود سکوت بود و جنون بود /فضا براده ی آهن ، ستاره لکه ی خون بود.)مرگ است مرگ، فقط مرگ است که به سمت ما گرده تعویض می کند. وکلاغ ها که آسمان را سیاه و پایینند.

 کارگاه مبل سازی بی همهمه بی گرد و غبار، کله های شیر بر دسته های مبل همچنان با دهان های باز متعجب وپرسنده دستگاه های خاموش،کلیدهای گرد گرفته، دله ی آتش رنگ ورو پریده، اسلیمی های چوبی گیج سر در گمی گل بوته ها را به بیراهه می برند ، دو بلبل قرینه اما گنگ ، پیچک ها پر از علامت سئوال ، ذهنت اکنون جز طرح پیچان این پیچک ها و گل بوته ها هیچ نیست ، اسلیمی ها افعی های مرگبارند ، این استکانهای گرد گرفته نه انگار زمانی گرم به سویت تعارف میشدند با هر پله ای فاصله ها سقوط می کنی ، کی بود؟ این زیرزمین مرتفع ترین عمارت جهان بود . اره ی نواری دیگر زمزمه ای ندارد ، انگار توسط پیچ دستی ها به زمین میخکوب شدی ، انگار ضربات تمام چکش های دنیا یکجا بر سرت فرو می آید، به جز اره نواری همه چیز می چرخند، انگار کله های شیر با دهان های باز از تو چشم بر نمی دارند که خاموشی با هزار زبان در سخن است.

عماری واژگون گوشه ی قبرستان ، با قطعه کلوخی بین انگشتان ضربات نا متناوب بر خاک می زنی و زیر لب نجوا می کنی.

امیر احسان دولت آبادی

آقا به این روایت محدود برنگرد!!! 

اصلا به این هزاره ی موعود برنگرد 

 این بار گل نمی دهد این آتش خبیث 

دیگر به دام آتش نمرود برنگرد 

 آن روز میرسد که زمین لایق تو است 

حالا برای عده ی معدود برنگرد 

 جاری شدست در نفس سرد باتلاق 

ماهی من به دامن این رود برنگرد 

 مردم همه خوشند به دوری و دوستی 

انکار میشوی به زمین زود بر نگرد  

امیر احسان دولت آبادی

میفهمی ام ـ وقتی تو هم دلگیر باشی

وقتی تو هم یک پازل از تقدیر باشی  

وقتی جهانی مثل سگ گازت بگیرد!

هرروز با امثال خود درگیر باشی  

ذهنت پر از افکار نو، اما همیشه

 در سنت پیشینیان زنجیر باشی  

عمری بفهمی درد مردم را و تنها

یک شاعر ابیات بی تاثیر باشی  

وقتی تمام عمر هی رویا ببافی!

اما فقط  یک خواب بی تعبیر باشی  

چیزی به غیر از غم نباشد خاطراتت

در عکس های کودکیت ، پیر باشی  

روزی بخواهی تیغ را بر روی دستت...

اما به ((آنچه نیست)) هایت! گیر باشی

مهدی ملکی دولت آبادی

گرگا با چوپونامون دوستای جون جونی شدن

 ابرا با حاصلامون دشمنای خونی شدن

 

بسکه بغض و بسکه گریه بسکه غصه بسکه غم

دلا تو سینه هامون عقده ی پنهونی شدن

 

تا بتونن اون بالا خوب بخورن خوب بچرن

جوونا رو دستمون گوشتای قربونی شدن

 

هر چه بد بود ذلیخاهای قدرت کردن

اما اینبارم بجاش یوسفا زندونی شدن

 

اینا اشکه اینا خونه اینا عقده ی دله

که اومدن یدفه سیل خیابونی شدن

 

نسلی که قرار بود الگوی همه دنیا بشه

جلو چشممون یه مش بنگی و افیونی شدن

 

نسلی که قرار بود این خونه رو از نو بسازه

         خودشون طفلکیا سمبل ویرون   

          

     سر ساقی به سلومت اگه می گیر نمیاد

    سر صحرا به سلومت اگه مجنونی شدن

 

زنده یاد حسین منزوی

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد

که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود
 
گل شکفته خداحافظ! اگرچه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری - موازیان به ناچاری -

که هر  دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه، هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار، در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

توجه توجه توجه

دیوان حسین منزوی رسید که این کتاب دفترهای قبلی را دربر گرفته به اضافه ی شعرهای چاپ نشده حسین منزوی

برای خرید به استاد مراجعه کنید

علی ثابت قدم

روزي از روزهاي آبان ماه اتفاق نبايدي رخ داد


اتفاقي كه كاش هيچ زمان لا اقل اين چنين نمي افتاد


بازي خنده دار يك زن ومرد حاصلش زندگاني من بود


انتظاري كه چند ماهي شد :آذر و بهمن و دي وخرداد


روزها پشت هم مرا بردند رو به دنياي ترسناك شما


هر چه گفتم دلم نمي خواهد حرف هاي دلم نتيجه نداد


ساحل زنده رود ساعت پنج چشم من رو به چشمتان وا شد


خوب شد اشك هام را ديديد در دل گرم نيمه ي مرداد


‌‌#


اولين صحنه اي كه يادم نيست: "تخت، ديوار، پنجره، در" بود


آن طرف ها چقدرزيباتر ،آن طرف ها چقدر بهتر بود


دو نفر ايستاده بودند و خنده از چشم هايشان مي ريخت


كه يكي شان شبيه به بابا و يكيشان شبيه مادر بود


من از اين زندگي از اين دنيا هر چه گفتم خوشم نمي آيد


چشم هاشان مرا نمي ديد و گوشهاي تمامشان كر بود

#


بيست سالي گذشت از آن روز ، اتفاق دوباره اي رخ داد


اتفاقي كه مثل يك سيب از شاخه ي وسوسه فرو افتاد


نه برايم مهم نبود اين كه باز يك زندگي رقم بزنم


يا كسي را به باد خواهم داد، يا كسي مي دهد مرا بر باد


هفته و ماه و سالها طي شد من هنوز از خودم گريزانم


چشم بر هم زدم تمام شدم ،يك نفر آمد و نجاتم داد


#


روزي از روزهاي آبان ،نه! روزي از روزهاي آذر بود


برگ ها زردِ زرد خشكيده ، غنچه هاي اميد پر پر بود


پلك هايم چقدر سنگين شد ، همه جا تار و تيره و خاموش


دست و پايم چقدر مي لرزيد ، واي اين لحظه هاي آخر بود


هر چه فرياد مي زدم : "مادر" هر چه فرياد مي زدم :"بابا "


چشمهاشان مرا نمي ديد و گوشها شان هنوز هم كر بود


چند ساعت گذشت و بعد از آن رفته از دست جمعيت رفتم


جمله ي" لااله الاالله" حكم پرواز اين كبوتر بود


بعد يك دست گل و بوي گلاب ،تك و تنها ميان قبرستان


قاب عكسي درست شكل خودم ، البته از خودم جوان تر بود


روز ها پشت هم مرا بردند  رو به دنياي سرد ِ خاموشي


داستان از خودش تعجب كرد _داستاني كه رو به آخر بود _

 

بیابانکی

چو تاك اشك فشاندی شراب از آب در آمد

عرق به گونه نشاندی گلاب از آب درآمد

 

هزار خوشه خوش و رنگ وناب در خم خامی

به قصد خیر فشردیم و آب از آب در آمد

 

كنون كه قصد اقامت در این سرای فكندی

عمارت دل ما هم سراب از آب در آمد

 

به زیر سایه مضمون گیسوان سیاهت

هرآنچه شعر سرودیم ناب از آب در آمد

 

تمام عمر سرودیم در هوای تهمتن

دریغ و درد كه افراسیاب از آب در آمد