حمید مصدق

...من به بی سامانی ،
باد را می مانم .
من به سرگردانی ،
ابر را می مانم .

من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
- سنگ طفلی ، اما ،
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر وسامانی من ،
باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :
" چه تهیدستی ، مرد !"
ابر باور می کرد .

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگیـــنم...

هما میر افشار

خاک نشین ره میخانــه ام
خانه خراب دل دیوانه ام

زان که به میخانه بجز یار نیست
کشمکش صفحه و زنار نیست

هرچه در آنجاست بود در خروش
جام می و می زده و می فروش

حـسرت بگـذشتـه و آینـده نیـست
جز به ره عشق کسی بنده نیست

ای که به دام تو اسیرم اسیر
لـذت دیوانگی از من مگیـر

بنـده عشقـم کن و نامم بـده
خاک رهم ساز و مقامم بده

*تقصیر همه ی سوء تفاهما زیر سر زبونه

*جز با دل هیچی را اونجوری که باید نمیشه دید نهاد و گوهر را چشم سر نمیبینه

*ارزش گل تو عمریه که به پاش صرف کردی انسانها این حقیقتو فراموش کردند اما تو نباید فراموش کنی تو تا زنده ای نسبت به اونی که اهلی کردی مسئولی تو مسئول گلتی

* اینم آدماش که یه ذره قوه تخیل ندارند و هرچی بشنوند عینا تکرار میکنند

* اگه آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمی نفهمی خودشو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه

آسمان تير قضا صياد است
اين عمل از فلك كج رو كج رفتار است

بخت ياري نكند من چه كنم غير فغان
روز وشب كار من از گردش او فرياد است

آسمان تخته و انجم بودش مهره نرد
كعبتينش مه و خورشيدو فلك نراد است

با چنين تخته و اين مهره و اين كهنه حريف
چشم بردن بودت ، عقل تو بي بنياد است

اصل در آمد كار است نه دانستن كار
تاس اگر نيك نشنيد همه كس نراد است