علی ثابت قدم
اتفاقي كه كاش هيچ زمان لا اقل اين چنين نمي افتاد
بازي خنده دار يك زن ومرد حاصلش زندگاني من بود
انتظاري كه چند ماهي شد :آذر و بهمن و دي وخرداد
روزها پشت هم مرا بردند رو به دنياي ترسناك شما
هر چه گفتم دلم نمي خواهد حرف هاي دلم نتيجه نداد
ساحل زنده رود ساعت پنج چشم من رو به چشمتان وا شد
خوب شد اشك هام را ديديد در دل گرم نيمه ي مرداد
#
اولين صحنه اي كه يادم نيست: "تخت، ديوار، پنجره، در" بود
آن طرف ها چقدرزيباتر ،آن طرف ها چقدر بهتر بود
دو نفر ايستاده بودند و خنده از چشم هايشان مي ريخت
كه يكي شان شبيه به بابا و يكيشان شبيه مادر بود
من از اين زندگي از اين دنيا هر چه گفتم خوشم نمي آيد
چشم هاشان مرا نمي ديد و گوشهاي تمامشان كر بود
#
بيست سالي گذشت از آن روز ، اتفاق دوباره اي رخ داد
اتفاقي كه مثل يك سيب از شاخه ي وسوسه فرو افتاد
نه برايم مهم نبود اين كه باز يك زندگي رقم بزنم
يا كسي را به باد خواهم داد، يا كسي مي دهد مرا بر باد
هفته و ماه و سالها طي شد من هنوز از خودم گريزانم
چشم بر هم زدم تمام شدم ،يك نفر آمد و نجاتم داد
#
روزي از روزهاي آبان ،نه! روزي از روزهاي آذر بود
برگ ها زردِ زرد خشكيده ، غنچه هاي اميد پر پر بود
پلك هايم چقدر سنگين شد ، همه جا تار و تيره و خاموش
دست و پايم چقدر مي لرزيد ، واي اين لحظه هاي آخر بود
هر چه فرياد مي زدم : "مادر" هر چه فرياد مي زدم :"بابا "
چشمهاشان مرا نمي ديد و گوشها شان هنوز هم كر بود
چند ساعت گذشت و بعد از آن رفته از دست جمعيت رفتم
جمله ي" لااله الاالله" حكم پرواز اين كبوتر بود
بعد يك دست گل و بوي گلاب ،تك و تنها ميان قبرستان
قاب عكسي درست شكل خودم ، البته از خودم جوان تر بود
روز ها پشت هم مرا بردند رو به دنياي سرد ِ خاموشي
داستان از خودش تعجب كرد _داستاني كه رو به آخر بود _
هیچ توضیحی نداریم بدیم جز اینکه بگیم لطفا تمام صفحات وبلاگ را ببینین